اخبار فناوری / سرويس نقشه گوگل در رويداد عجيبي كه به تازگي كشف شده محل مجسمه لينكلن را با مجسمه فرانكلين دي روزولت كه حدود يك كيلومتر از آن فاصله دارد، تغيير داد.
به گزارش ايسنا، بر اساس گزارش وبلاگ جئوگرافيك تراول، اين جابجايي دو روز قبل روي داده است. هنگامي كه كاربران واژه "مجسمه يادبود لينكلن" را در كادر جست و جوي معمولي اين سرويس وارد مي كنند شماري از لينكهاي مربوط به يادبود لينكلن اما به همراه نقشه يادبود روزولت نمايش داده مي شود.
معلوم نيست كه اين مسئله يك ايراد فني است يا با اجتماع غير سياسي كه قرار بوده در محل يادبود لينكلن برگزار شود ارتباطي دارد يا خير.
اگر جابجايي يادبود لينكلن در نقشه گوگل نمونه اي از سانسور نتايج جست و جو باشد براي اولين بار نيست كه روي مي دهد. گوگل پيش از اين نتايج جست و جوي جنجالي شامل ملي گرايان سفيدپوست، ضدسامي ها و تندروهاي مسلمان را از نتايج جست و جوي گوگل فرانسوي و آلماني حذف كرده است.
اين موتور جست و جو همچنين تا سال 2010 نتايج جست و جو شامل جنبش هاي تايواني و تبتي را در چين سانسور مي كرد.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 11:21  توسط مریم
|
کره زمین چند ساله است؟

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.
اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود !
يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند!
و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است ..
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!
سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان هم مثل كودكي معصوم و بي تقصيرايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه مي كند !!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 10:58  توسط مریم
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 10:53  توسط مریم
|
گاهی در میان چشمان آسمان می نگرم
چشمانی گیرا اما پر از راز نهفته
رازهایی همچون شب عمیق
اما نه به سیاهی آن روزی چشم هایش بارید
غم را درون چشم هایش می توان یافت
غم دوری از خورشید را
چشم هایش را می بندد
تا شاید پشت پلکهایش بیابد خورشید را
با چشمهای خیسم می نگرم به اسمان
تا بیابد غم دوری او را
و آنگاه هر دو می باریم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:23  توسط مریم
|
سلام
ماه رمضون هست امیدوارم همه به فکر آدمایی باشیم که خیلی احتیاج به دعا و کمک دارن آدم بعضی کسایی رو که میبینه اینقدر مشکل دارن ناراحت میشه
دوستای گلم میشه دعا کنید خیلی ماه خوبیه خدا مارو دعوت کرده که ما بتونیم هرچی که ازش بخواییم بهمون بده
از همتون میخوام واسم دعا کنید چون خیلی به این دعا احتیاج دارم
همین
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:52  توسط مریم
|
خواب سفید
در کنار پنجره کبوتری بی تاب مرا می نگرد
پرنده، آیا روح منی؟ناگهان پرواز می کند
پنجره روبه سفیدی باز می شود
چقدر سبک بال هستم می بینی مرا؟
صدا می زنم آیا کسی هست
کبوتری می بینم در کنارم پرواز می کند و می گوید:خدا همین نزدیکیست.(سهراب سپهری)
مرا به اوج می برد حس دلتنگی را نمی یابم
غم نیست
چشم هایم سنگینی خواب را حس می کنند
به خواب کوتاهی فرو می روم
صدای را می شنوم که آرام مرا می خواند
چشم هایم را باز می کنم در کناره ساحل افتاده ام
خیالم را می بینم که از کنارم می گذرد
مرگ در کنارم ایستاده و می گوید:راحت را می نگری؟
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 9:14  توسط مریم
|
سلام به دوستانم اگه البته فراموشم نکرده باشن خیلی وقت بود به وبلاگم نیومده بودم دلم تنگ شده واسه نوشتن.میخوام دوباره بنویسم.
یه خبر البته واسه خودم الان میگین مگه میشه ادم واسه خودش خبر داشته باشه اره میشه
بعد از مدتها یکی از بهترین دوستامو دوباره پیدا کردم البته باهاش قهر کرده بودم
اسمش سربازه هخامنشه امیدوارم هر جا باشه سلامت باشه.
راستی اگه کسی با من کار داشت برام کامنت بزاره لطفا شماره تلفن نزارید خواهش خواهش
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:57  توسط مریم
|
آیا صدای فریاد را از درون اعماق خاموشی می شنوی؟
آیا دستان رو به آسمان عشق را در میان ابرهای آغشته به نور را می بینی؟
تلالو نور آفتاب را در درون چشمان پر شکوهت میبینم
در میان کوچه های خوشبختی بوی یاس را در کنارت حس میکنم
بیا تا فرداها برایت سرزمین خاموش غم زده را نور باران کنند
بیا تا عاشقان گل سرخ شقایق را به زیر پاهای نورانیت بریزند و تو بهترین نوری در این سرزمین ظلمانی
نوشته شده توسط خودم ۱۳۸۰
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:52  توسط مریم
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
<><><><><><><><><><><><><

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت ..ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:48  توسط مریم
|
گاهی باید کم باشی تا کم بودنت احساس شود نه اینکه اصلان نباشی تا نبودنت عادت شود
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:59  توسط مریم
|