تبليغاتX
مریم پاییزی

 

مریم پاییزی
 

 
مریم پاییزی

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
سرباز هخامنش
اینترن و اکسترن
اصلان
سمیرا دختر اسمون
فرزانه جونم
بانوی باران
آن سوی خیال
دنیای عکس
زئوس
عکس و روح
گم شده در خاطرات
قلب شيشه اي
تتلو
only cinema
لحظه عاشقی
ستاره شیشه ای
peman bazeghi
bahram radan
hesam navabsafavi
mohhamd reza golzar

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

هدیه تولد ؟؟؟؟

 

 

یه روز یه خانم که ماشینش خیلی قدیمی و درب داغون شده بود تصمیم

 گرفت غیر مستقیم به همسرش این موضوع را بگه ....

این خانم به همسرش گفت عزیزم برای تولدم  یه هدیه ای بخر که

 صفر تا صد را توی 4 ثانیه پر کنه و رنگش هم سفید باشه .....

حالا حدس می زنین همسرش برای تولد خانمش چه

هدیه ای گرفته بود ...؟؟؟؟؟؟؟

..

..

.....

.......

......

...

...

...

...

..

..

..

..

....

.....

 

 

  +  نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم آبان 1386  ساعت 11:45  توسط مریم 


 

 

تک موزیک

آهنگ جدید و زیبای محسن یگانه
به نام چشم های خیس من  

لينک دانلود
براي دانلود، روي لينکهاي بالا کليک سمت راست کرده و Save Target As را بزنيد.

  +  نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  ساعت 8:20  توسط مریم 


 

 

 

Mobin_s2004@yahoo.com

دانلود آلبوم: فارسي

هم اتاقي
با صداي علي زارعي
 


 

01 Ham Otaghi   [128] [64] [24]

02 Ay Pesara   [128] [64] [24]

03 Ham Nafas   [128] [64] [24]

04 Montazer To Nistam   [128] [64] [24]

05 Man Dige Pishet Nemiyam   [128] [64] [24]

06 Ye Parandeh   [128] [64] [24]

07 Giram Bazam Biyai   [128] [64] [24]

08 Arezooye Didar (Naser)   [128] [64] [24]

براي دانلود، روي لينکهاي بالا کليک سمت راست کرده و Save Target As را بزنيد.
 

  +  نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  ساعت 8:19  توسط مریم 


 

 

در يكي از همين تابستان‌ها


اميرحسن چهل‌تن


تا توي خانه بود، افسرده بود. به خيابان كه مي‌رفت نوبت دل‌شوره مي‌شد. دل‌شوره‌اي كه تمامي نداشت و گاه چنان شدت مي‌گرفت كه دلش مي‌خواست از حلقومش بيرون بيايد. فريبرز بهانه بود. خودش هم مي‌دانست كه دروغ گفته بودند اما ديگر اين بيماري با او مانده بود؛ اين كه توي خيابان برمي‌گشت، گاه و بي‌گاه برمي‌گشت و به زندگيش نگاه مي‌كرد. و چند بار شده بود با مردمي‌كه از رو به رو مي‌آمدند، تصادف كند و يكبار حتا با يك دوچرخه سوار. اغلب بهش بد و بيراه مي‌گفتند. هر بار هم البته اين آقاي متين بود كه زمين خورده بود و هميشه برخاسته بود و پيش از آنكه متوجه سر و وضع خودش باشد، يعني با همان سر و وضع خاك و خُلي برخاسته بود و شروع كرده بود به عذرخواهي.

دستش مي‌انداختند و حداقلش اين بود كه بهش بگويند، حواست كجاست عمو جان!

توي خيابان، زمان گم مي‌شد. زمان گم مي‌شد و او همچنان كه برگشته بود تا به زندگيش نگاه كند يكباره خودش را روي نيمكت پارك مي‌ديد. روي همان نيمكتي كه هميشه مي‌نشست. مي‌نشست و مي‌نشست تا دل‌شوره يكهو از جا مي‌كندش. نكند فريبرز تلفن كند و يا ... يا اينكه قناري‌ها آب و دانه دارند؟

قناري‌ها البته روز پيش مرده بودند. كف قفس افتاده بودند و مرده بودند و امروز صبح مدتها بالاي سر قفس خالي ايستاد؛ منتظر كسي بود تا عاقبت خبر مرگ ناغافل قناري‌ها را اعلام كند. و خانم جواهري كه براي برداشتن سبد به مهتابي آمده بود، فقط گفته بود : متأسفم. مثل اينكه دوباره شروع شده است.

آقاي متين مي‌خواست براي جلب همدردي بيشتر همسايه بگويد، ولي آخر آنها يادگار فريبرز بودند اما خانم جواهري سبد را تاپ تاپ به ديوار كوبيده بود و رفته بود.

پارك خلوت بود فقط زني آنسوتر روي نيمكت نشسته بود و بافتني مي‌بافت ... توي خانه هم همينطور بود. هر وقت ميله‌هاي بافتني زنش را ديده بود بي‌درنگ به يادش افتاده بود، تا آنكه عاقبت آنها را با همان تكه‌ي نيم بافته و گلوله‌هاي پشمي توي كمد پنهان كرد. ياد زن كه به دنبال ميله‌هاي بافتني آمده بود، نيمه شب‌هايي را به خاطرش آورد كه زن ناگهان بلند مي‌شد و يك ساعت تمام مثل طفلي هق هق گريه مي‌كرد. گريه كه تمام مي‌شد، مي‌خوابيد. بعد نوبت دل‌شوره‌ي آقاي متين بود. دل‌شوره و وسواس يعني بدترين مرض‌هاي دنيا! همه‌ي درها را امتحان مي‌كرد. چفت پنجره‌ها را باز مي‌كرد و دوباره مي‌بست. گوش به ديوارها مي‌چسباند و عاقبت خوب كه خسته مي‌شد، پاورچين پاورچين به بستر مي‌رفت.

روزها جرأت نمي‌كرد به خيابان برود. از پليس مي‌ترسيد. دست خودش نبود. جوري مي‌ترسيد كه انگا ر دوتا سر بريده توي جيب‌هايش پنهان كرده است. اين بيماري به زنش هم سرايت كرد. خانوم متين پليس را كه مي‌ديد كيفش را محكم زير بغل مي‌فشرد و گاه برمي‌گشت به راه نگاه مي‌كرد و به دنبال قطرات خوني مي‌گشت كه ممكن بود از همان چيزي كه توي كيفش نداشت به روي زمين چكيده باشد.

و آنوقت برگشتن عادت شد. براي زن و شوهر، هر دو. چه توي خيابان، چه توي خانه. چه پليس باشد، چه نباشد. حتا توي اتاق خواب هم برمي‌گشتند و پشت سرشان را نگاه مي‌كردند و انگار درست در همين لحظات بود كه مي‌توانستند زندگي‌شان را عاقبت كشف كنند. بر مي‌گشتند،گاه و بيگاه بر مي‌گشتند و به زندگي‌شان نگاه مي‌كردند.

بعد از آن بار ديگر و اين بار با وسواسي بي‌سابقه به پاكسازي خانه پرداخت. خودش را از شر بقيه‌ي كتاب‌ها هم خلاص كرد. همه‌ي كتابها را دور ريخت. حتا كتاب‌هاي آشپزي يا باغباني را. وقتي همه‌ي كتاب‌ها را توي كيسه‌ي زباله ريخت و سرشان را بست، به كتابخانه‌ي خالي تكيه داد و نفسي به راحتي كشيد . ديگر عصر‌ها روزنامه نخريد. معلوم نبود كساني كه امروز توي روزنامه‌ها مقاله مي‌نويسند، فردا چكاره از آب دربيايند. حتا روزنامه‌هاي كف گنجه‌ها را هم برداشت و جايشان نايلون يا كاغذ رنگي گذاشت و در يك بعدازظهر وقتي مشغول جا به جايي بسته‌هاي توي گنجه بود، يكهو هوس كرد در جعبه‌اي را كه دو ديس چيني قديمي‌را در آن نگهداري مي‌كرد، باز كند و به ديس‌هاي گل مرغي نگاهي بيندازد. ديس‌ها يادگار مادرش بود و از ترس آنكه بشكنند از سالها پيش آنها را از دست به كنار گذاشته بود. در جعبه را كه باز كرد نزديك بود از وحشت سكته كند. درست در جايي كه روزنامه جمع مي‌شد و به پشت ديس مي‌رفت با تيتري درشت نوشته شده بود: حماسه‌ي سياهكل با حضور دهها هزار ...

آقاي متين وقتي سر بلند كرد همسرش با چشم‌هاي وحشت زده توي درگاه ايستاده بود و مي‌لرزيد. آقاي متين يقين كرد، عاقبت خبر شومي‌از فريبرز رسيده است. اما خانوم متين با دست اشاره‌اي كرد و شوهرش را به پاي گنجه برد.

روزنامه را سوزاندند و خاكسترش را توي چاه ريختند.

آلبوم عكس‌ها را با نگاهي تازه مرور كرد و حتا همه‌ي نامه‌هايي را كه در همه‌ي عمر نگه داشته بود به دور ريخت. عكسي از متين در سال‌هاي گذشته در ميدان ششم بهمن رشت. حتا پشت عكس‌ها را هم نگاه مي‌كرد. مي‌ترسيد مبادا در زاويه‌هاي پنهان تصاوير چيزي از نگاهش مخفي مانده باشد. نامه‌ها را، همه‌ي نامه‌ها را دور ريخت، وقتي كه در نامه اي از خواهرزاده اش خواند: داريم خودمان را براي تمرينات ورزشي روز چهارم آبان …

ديگر هيچ چيز نمي‌خواست؛ نه عكس، نه نامه، نه خاطره. هيچ چيز! به سراغ دفترچه‌هاي تلفن هم رفت. هر سه تا را با وسواس نگاه كرد. شماره‌هاي ناآشنا را دور ريخت و از ترس آنكه آشنايان دورتر در مدتي كه از ايشان خبر نداشته است تلفن را به كسي واگذار كرده باشند كه از ماهيت افكارشان نمي‌توانست اطلاعي داشته باشد با همه‌ي آنها تماس گرفت و اطمينان حاصل كرد كه تلفن‌شان را واگذار نكرده‌اند و فعلاً هم چنين تصميمي ندارند. اما اين كافي نبود. او چطور مي‌توانست بفهمد كه بچه‌هاي پسرعموي ناتني متين كه حالا براي خودشان بزرگ شده‌اند و به دانشگاه مي‌روند داراي چه جور طرز فكري‌اند و در گذشته‌هاي دور يا نزديك به كدام جريان سياسي گرايش داشته‌اند … يا نوه خاله‌هاي خودش؟ پس همه را دور ريخت. همه‌ي دفترچه‌هاي تلفن را. همه چيز را.

توي كوچه و خيابان از مردم مي‌گريخت. توي صف‌هاي طويل نان و گوشت و پنير، كوشش همه‌ي كساني كه سعي مي‌كردند به نحوي سر صحبت را با او باز كنند هميشه بي‌ثمر مي‌ماند و توي تاكسي كه مي‌نشست چنان خود را مچاله و جمع وجور مي‌كرد كه همه مطمئن مي‌شدند او هيچگونه خويشاوندي و نزديكي با بغل‌دستي‌هايش ندارد.

و ناگهان به ياد آورد. در ازدحام حاشيه‌ي خياباني قرق شده ناگهان خاطره‌اي دور و از دست رفته را به ياد اورد. انگار هفت هشت ساله بود. كلاس اول يا دوم؛ در همين حدود. هنوز پرچم كوچك و سه رنگ كاغذي را توي مشتش به ياد مي‌آورد. و حتا به ياد مي‌آورد در شلوغي پياده‌رويي كه روي جدول‌هايش گله به گله پاسبان ايستاده بود او نگران فكل سفيد سرش بود كه گم شده بود. همه را از مدرسه آورده بودند. بچه‌ها هورا مي‌كشيدند و پايان حادثه عبور چند موتور سوار و چند ماشين گنده‌ي سياه بود.

به دنبال عكس‌هاي دوران كودكي‌اش گشت. آلبوم‌ها را دور ريخته بود. عاقبت يكي گير آورد، ساعت‌ها به عكس خيره شد. چشم‌ها، چشم‌ها فرقي نكرده بود، او را از روي نگاهش مي‌توانستند، بشناسند. عينك خريد، يك عينك سياه. حتا توي خانه هم از چشم بر نمي‌داشت. شب‌ها، شب‌ها هم با عينك سياه مي‌خوابيد. چشم‌ها محروم از روشنايي درد مي‌گرفت و ملتهب و اشگ ريز تير مي‌كشيد. چشم‌ها؛ چشم‌ها بلاي جانش شده بود. و يك روز دربرابر آينه وقتي چنگ‌ها را آماده‌ي فرو كردن به چشمانش كرده بود، متين دست‌هايش را گرفت.

- متين! ... يعني كسي آن روز من را ديده است؟ يادم هست يكي دو تا عكاس هم بودند كه هي عكس مي‌انداختند.

متين دست‌هاي لرزان زن را به لب‌هايش نزديك كرد.

ـ مبادا عكسي چيزي از آن روز در آرشيو‌ها مانده باشد. من مي‌ترسم متين! … مي‌ترسم!

متين دست‌هاي زن را بوسيد. حلقه‌هاي خيس مو را از روي پيشاني پس زد و ناگهان محكم زن را بغل گرفت و وقتي التهاب زن در امنيت آغوش مردش عاقبت فرو نشست، آقاي متين رو به پنجره‌ي لاجوردي غروب بي‌هق‌هق و بي‌اشگ گريه كرد.

بعد خانوم متين دچار جنون شد. گاه و بي‌گاه فرياد مي‌كشيد، هرچه دم دستش بود مي‌شكست و مي‌گفت: آخر مگر ممكن است؟ مي‌گويند لغو شده است. من مي‌خواهم ببينمش . مي‌خواهم ببينمش!

و در اوج عصبانيت و جنون بر مي‌گشت و به زندگي‌اش نگاه مي‌كرد، حتا در يكي از همين جنون‌هاي آني به طرف پليسي رفت، كيفش را گشود و به فرياد گفت : ببين! خوب نگاه كن! تويش را ببين!

توي كيف البته جز يك دستمال مچاله، برس، ماتيك يا از اين قبيل، چيز ديگري نبود. چرا، البته عكسي هم از فريبرز بود.

آقاي متين دستش را مي‌كشيد و به التماس از او مي‌خواست آرام باشد و وقتي او را به پياده‌رو هدايت مي‌كردند، لحظاتي فرصت كرد تا برگردد. برگردد و به زندگيش نگاه كند و آنگاه بار ديگر صحنه را ديد. از رو به رو، بي آنكه در آن نقشي داشته باشد.

كشف زندگي حادثه‌ي شومي‌بود و بعد عادت كرد هرجا كه مي‌رود پشتش را به ديوار بچسباند. گوشه‌اي را پيدا مي‌كرد و پشت به ديوار مي‌چسباند. حتا شب‌ها، شب‌ها هم ديگر روي تخت نخوابيد. از فضاي خالي زير تخت احساس ناامني مي‌كرد. حتا اتاق خوابش را هم عوض كرد. به اتاقي رفت كه مثل اتاق قبلي زيرش زيرزمين و گلخانه نبود. با اين همه شب‌ها صداي زير نجواهايي را مي‌شنيد كه به روايتي مي‌بايست از آن حشرات درشت ماقبل تاريخ بوده باشد كه به طور استثنايي و لابد به خاطرماندن در رسوبات عمقي زمين صاحب قدرت تكلم شده بودند.

كمي بعد شب تا صبح اين صدا ادامه داشت. بعد از چندي ديگر حتا روزها هم صداي اين حشرات را مي‌شنيد. همه جا اين صدا بود. ديگر جرأت نداشت راديو يا مثلاً تلويزيون را روشن كند. از همه جا همان صداي مزاحم و مرموز به گوش مي‌رسيد، حتا از بلندگوهايي كه صدايش تا خانه مي‌آمد. و اين باور بيش از هميشه قوت گرفت كه اين صدا از آن حشراتي است كه در عمق زمين خانه دارند و از گذشته‌اي خيلي خيلي دور آمده‌اند.

بعد دوره‌ي بي‌خوابي‌هاي طولاني شروع شد. قرص‌هاي خواب را دو برابر و حتا چند برابر كرد؛ فايده‌اي نداشت. تا اينكه اغلب بعد از چندين و چند روز بي‌خوابي در گوشه‌اي از خانه غش مي‌كرد. آقاي متين به هر والزارياتي بود تن نحيف زن را به بستر مي‌برد. صورتش را با دست‌هاي زن مي‌پوشاند و وقتي زن ديگر حاليش نبود، از ته دل گريه مي‌كرد.

ـ اجازه مي‌دهيد بنشينم؟

آقاي متين ناگهان پسربچه‌ي ده دوازده ساله‌اي را برابرش يافت كه از پشت عينك پنسي نگاهش مي‌كرد و با هر دو دست خميدگي ملايم چتري آفتابي و دخترانه را كه دسته‌ي فلزي و براقش را به شانه تكيه داده بود، نوازش مي‌كرد. آقاي متين خودش را جمع و جور كرد. حوصله نداشت و تقريباً چيزي نگفت اما تكان مختصري كه به سر و يا حتا به دست و پايش داد از جانب پسر به عنوان پاسخي مساعد تلقي شد.

پسر با ظرافت خاصي چتر را بست، گوشه‌ي نيمكت نشست و آنگاه گفت: هيچ چيز به اندازه‌ي تنهايي برايم رنج آور نيست.

لحن بزرگ‌منشانه‌اي داشت . به خصوص تأمل پرمعنايي كه روي كلمه‌ي «تنهايي» داشت به لحن و نگاهش حالتي پروقار و جدي مي‌بخشيد . آقاي متين سرش را چرخاند و بار ديگر پسر را برانداز كرد. پسر لباس مرتبي به تن داشت. جورابي ساقه بلند و پشمي به پا داشت و حال كه نشسته بود تنها خط باريكي از پوست بدنش بين جوراب و شلوار كوتاه مشكي فاصله مي‌انداخت.

پسرگفت: صبح ناچار شدم تركشان كنم.

آقاي متين گفت: چه كساني را؟

پسر نوك چتر را روي زمين گذاشت. دست‌ها را بر دسته‌ي چتر روي هم نهاد و گفت: پدر و نامادري‌ام را.

آقاي متين با ترديد و ابهام سر تكان داد.

پسر بي‌حوصله مي‌نمود. مكث كوتاهي كرد و به ناچار گفت: آنها فقط تا امشب به من مهلت داده‌اند كه قناري‌ها را از خانه بيرون ببرم.

آقاي متين بار ديگر با ابهام سر تكان داد. اما لحظه‌اي ديگر ناچار شد بگويد: آه ... مي‌فهمم!

پسر با تأكيد خاصي گفت: اما اين از عدالت به دور است.

آقاي متين ديگر علاقمند شده بود، اين بود كه گفت: اين دردناك است!

پسر سر پيش آورد و چنان كه گويي رازي را با غريبه‌اي در ميان مي‌نهاد به آرامي‌گفت: اما من مقاومت مي‌كنم.

آقاي متين لبخند زد، دستش را توي هوا تكان داد و گفت: موافقم!

و بعد با نوك انگشت و لابد به نشانه‌ي نوعي صميمت ساقه‌ي چتررا نوازش كرد و گفت: شما از سنتان بزرگتر به نظر مي‌رسيد.

پسر پشتش را به پشتي بلند نيمكت تكيه داد، به نوك شاخه‌ي درخت‌ها نگاه كرد، آهي كشيد و گفت: گرفتاري عمده‌ي من هم همين است.

و بعد ناگهان برگشت و رو در روي آقاي متين با صداي بلند و زنانه‌اي جيغ كشيد: آخر شما به من بگوييد چكار بايد بكنم.

آقاي متين با خونسردي شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: هيچ! بايد به حرفشان گوش كني.

اما پسر با اندوهي شاعرانه همچنانكه به دور دستها خيره شده بود، گفت: آنها يك جفت قناري كوچولوي بيچاره بيشتر نيستند.

آقاي متين گفت: بهر حال مشكل عمده‌اي نيست. مي‌تواني آنها را بفروشي.

ـ بفروشمشان؟ مسخره است. آنها به من عادت كرده‌اند.

آقاي متين گفت: يا اينكه انها را به كسي بدهي.

ـ فكرش را هم نمي‌توانم بكنم. هيچكس نيست كه بتواند مثل من از آنها مراقبت كند.

و بعد باز با همان لحن شاعرانه گفت: آخر آنها يك جفت قناري كوچولوي بيچاره بيشتر نيستند!

اين بار آشكارا بغض داشت. لرزش پره‌هاي بيني را مهار كرد و چتر را ميان پاهايش فشرد.

آقاي متين گفت: معذرت مي‌خواهم اين بيشتر يك سئوال خصوصي‌ست. اما لابد مقصر اصلي نامادري‌ست. اينطور نيست؟

پسر به انكار سر تكان داد: نه ... نه! او يك آدم معمولي‌ست.

آقاي متين شانه‌ها را بالا انداخت: پدرتان چطور؟ ... منظورم اينست كه رابطه‌تان با او چطور است؟

پسر با خونسردي آشكاري گفت: ازش خوشم نمي‌آيد. او يك ديكتاتور است.

آقاي متين گفت: حالا مي‌خواهم يك سئوال خصوصي ديگرازشما بكنم.

پسر با شگفتي به آقاي متين خيره شد. آقاي متين خودش را جمع و جور كرد و بعد با احتياط وهمانطور كه زير چشمي پسر را مي‌پائيد، گفت: مادرتان؟ منظورم اين است كه كجاست؟

پسر بي‌درنگ گفت: من هيچ دوست ندارم راجع به او با كسي صحبت كنم.

آقاي متين گفت: معذرت مي‌خواهم. جداً معذرت مي‌خواهم.

پسر بار ديگر لب‌هايش لرزيد و به نجوا گفت: اخر آنها يك جفت قناري كوچولوي بيچاره بيشتر نيستند.

آنگاه برگشت و خيره به چشم‌هاي آقاي متين گفت: ازش متنفرم. او يك ديكتاتور حسابي‌ست. حتا به من اجازه نمي‌دهد بعدازظهرها در خلوت خودم بمانم. مي‌دانيد ... چطور بگويم؟ من درست گوشه‌ي حياط، كنار پنجره‌ي زيرزمين، زير سايه‌ي درخت به، جايي كه شاخه‌هاي درخت خيلي به زمين نزديك شده‌اند براي خودم گوشه‌ي دنجي درست كرده‌ام. دوست دارم بعدازظهر آنجا بنشينم و كمي فكر كنم. گاهي وقت‌ها قفس قناري‌هايم را هم با خودم مي‌برم. من مي‌توانم مژه‌هايم را به هم نزديك كنم و ناگهان وارد دنياي ديگري شوم. من مي‌توانم كره اسب‌هايي را ببينم كه از حاشيه‌ي رودخانه‌اي كه از ميان حياط مي‌گذرد، عبور مي‌كنند ... يا ... دستمال حرير بزرگي، پر از سيب كه يك جايي ميان زمين و آسمان همين طوري براي خودش آويزان است و آنجاست كه با همه چيز مي‌توانم حرف بزنم. حتا با سنگ‌ها. و آنها هم جواب مرا مي‌دهند. مي‌فهميد سنگ‌ها جواب مرا مي‌دهند.

آقاي متين با شگفتي گفت: باور كردني نيست. چه ذهن قشنگي داريد.

پسر گفت: همين! همه‌تان همين را مي‌گوييد . اما بيشتر مرا پسر بچه‌اي مي‌بينيد كه كمي هم خل وضع است.

آقاي متين گفت: اصلاً اينطور نيست. دست‌كم به نظر من كه اينطور نمي‌رسد.

پسر گفت: داشتم برايتان مي‌گفتم ... بعضي وقتها هم مي‌توانم از پرده‌ي توري مژه‌هايم وارد يك باغ شوم. آنجا گلهاي باغچه‌مان هم هستند كه هر كدام يك پنجره‌ي روشن دارند، من مي‌توانم از شيشه‌ي اين پنجره‌ها رد شوم. آنجا آفتابي هست؛ بعد يك پاشويه‌ي بلور ...

از پيچ جاده‌ي كوتاه شن ريزي شده‌اي كه تا نيمكت آنها ادامه داشت، زني به ناگهان بيرون آمد و گفت: اصغر! خدا مرگت بدهد كجا رفته‌اي؟

زن دستهايش را به طرز تهديدآميزي به كمر زده بود. پسر سرش را پيش آورد و گفت: اين عفريته مادرم است. خدا خودش به خير كند.

زن به نيمكت نزديك شد و گفت: نگاهش كنيد ترا به خدا. اين لباس‌ها را از كجا آورده‌اي؟ اين چتر مال كيست؟

پسر از روي نيمكت برخاست. چتر را به زمين انداخت. چشم‌ها را هم كشيد و بعد از لحظاتي چند كه صداي فشفشه واري از حنجره‌اش بيرون داد، پا به فرار گذاشت.

زن دمي به پسر كه اينك دور مي‌شد نگاه كرد. بعد دستش را روي سينه گذاشت، چشم‌ها را بست و با ناله‌اي دردمندانه گفت: خدا ترا بكشد؛ داري مرا از بين مي‌بري.

آقاي متين با بهت و ناباوري به زن نگاه مي‌كرد.

زن چشم‌ها را گشود و با نگاهي پوزش‌خواهانه به آقاي متين گفت: از شما پول نخواست؟

آقاي متين گفت: ابداً. خواهش مي‌كنم بنشينيد. برايم تعريف كنيد چه خبر است. به نظرم نابغه مي‌آيد.

زن گفت: همه‌تان همين را مي‌گوييد، همه‌تان. او يك بچه‌ي شرور و لجباز و دروغگوست.

آقاي متين گفت: حسابي گيج شده‌ام؛ موضوع از چه قرار است؟

زن گفت: او شرور و ديوانه است. عاقبت مرا مي‌كشد.

آقاي متين گفت: باور كردني نيست.

زن گفت: او قاتل گنجشك‌هاست. بعداظهر گوشه‌ي حياط كمين مي‌كند و با تير و كمانش هر چه گنجشك روي درخت بنشيند لت و پار مي‌كند. حالا هم دو تا گنجشك زخمي‌را توي قفس زنداني كرده است و كسي جرأت نمي‌كند به آنها دست بزند.

ناگهان آقاي متين دچار دل‌شوره شد. برگشت. احساس ناامني مي‌كرد. كاش مرجان مي‌آمد و او را هم مي‌برد. مي‌بردش به همان شهرستان دوردست. ترس برش داشته بود. باز به راه نگاه كرد و ناچار صداي موذي و مزاحم همان حشرات قديمي‌راشنيد. اما فريبرز؟ ممكن بود تلفن بزند. برخاست. از كدام سو بايست مي‌رفت؟ با شتاب به راه افتاد. پشت سرش غوغاي گنجشك‌ها بود. مي‌ترسيد برگردد. تا خانه را دويد. يك‌نفس و حالا كه برابر خانه ايستاده بود، كليد را پيدا نمي‌كرد. همه‌ي جيب‌ها را گشت و عاقبت ... در را باز كرد. تلفن همچنان زنگ مي‌زد.

آقاي متين دويد.

ـ الو.

صدا از آن سو گفت: منزل آقاي متين؟

ـ بله.

- يك سر تشريف بياوريد اينجا.

ـ بله؟

ـ مگر صدا نمي‌رسد؟ يك سر تشريف بياوريد اينجا.

ـ هان؟

ـ مي‌گويم بياييد وسايلش را ببريد.

بار ديگر صداي حشرات بلند شده بود و همه جا پر از لكه‌هايي بود كه همه‌ي ماه‌هاي گذشته دو تايي زن و شوهر روي راه به دنبالش گشته بودند. مي‌ترسيد. لكه‌ها او را مي‌ترساند ... عقب عقب رفت. پشت به ديوار تكيه داد. اما ديوار هم ديگر امنيت نمي‌آورد. مثل ديوانه‌اي از خانه بيرون پريد. بيرون خانه اما ... نه ممكن نبود. نسيم ملايمي از همه طرف به سويش مي‌ورزيد. چشم‌ها را تنگ كرد و از ميان تور مژه‌ها گذشت. دستمال حريري پر از سيب ميان زمين و آسمان آويزان بود. سنگ‌ها، سنگ‌هاي كنار راه همه به زمزمه به او چيزي گفتند. ديوارها همه سبز مي‌زد و مهي شيري رنگ همه جا بر سطح زمين جاري بود. گل‌ها پنجره‌هايشان را باز مي‌كردند و ميان آفتابي كه آنجا بود زنش را ديد؛ از پشت تور كلاهش به او لبخند مي‌زد. در كت و دامن كتان تابستاني چقدر جوان و زيبا شده بود. بر لبه‌ي كلاهش گلي بود و پرنده‌اي. زن دست تكان داد. از روي جوي‌ها مي‌پريد؛ به سويش مي‌آمد. راه نمي‌رفت، پرواز مي‌كرد. قوهاي سپيد در درياچه سيمگون شنا مي‌كردند و از گل‌ها بخاري گرم در هوا منتشر مي‌شد. آقاي متين بازو به بازوي زنش داد و سرشار از حس معطري كه احاطه اش كرده بود عاقبت در انتهاي راه پسري را ديد غوطه‌ور در همان مهي كه از اسفالت خيابان بر مي‌خاست؛ با قفسي در دست به سويش مي‌آمد و او مي‌توانست صداي قناري‌ها را به وضوح بشنود.

 

  +  نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم آبان 1386  ساعت 12:58  توسط مریم 


 داستان کوتاه

 

رمي


عباس معروفي


تا مي‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميان آن جمعيت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود در منتهي‌اليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، مي‌بردندش. و اگر نمي‌رفت حتما" زير پاي ميليون‌ها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاه‌شان به ستون‌هاي سيماني جَمَره بود، له مي‌شد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري او را بي‌اراده مي‌كشاند؛ بازوي زني سياه‌پوست كه از زير حوله‌ي سفيد بيرون مانده بود، درست شبيه مجسمه‌ي سنگي سياه‌رنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كه فقط در بعضي از گلبرگ‌ها ديده بود، آن‌هايي كه انگار مخملي‌اند و پرز ندارند.

چقدر دلش مي‌خواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد و با شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهره‌اش ديده نمي‌شد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.

صبح زود از بيابان‌هاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، در هميان سفيد چرمي‌اش ريخته بود و حالا مي‌رفت كه از بيرون محوطه‌ي جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بر درون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»

نه، اگر اين بازوي كشيده و قشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نمي‌ديد – او خودش را بهتر از همه مي‌شناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبش شده بود – نمي‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم مي‌كوبيد، با جان و دل. همه‌ي دردهاش را در سنگ تمركز مي‌داد و پرتاب مي‌كرد. و اگر مي‌توانست صورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام مي‌شد، حال خوشي مي‌يافت و خود را مي‌سپرد به جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايه‌ي برگ‌هاي خيس را هوس مي‌كرد.

بار اول كه اين چنين دچار خلسه‌ي ابدي شده بود، ده سال بيش‌تر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانه‌ي همسايه مي‌برد كه وقتي با دختر همسايه گل‌هاي پارچه‌اي مي‌سازند، او گوشه‌اي بنشيند و نگاه‌شان كند. هميشه هشت اتوي گل‌سازي روي اجاقي سه فتيله‌اي بود كه با شعله‌ي آبي و زرد مي‌سوخت. ساچمه‌ي سر اتو را كه سرخ مي‌شد در گلبرگ‌هاي بريده‌شده مي‌گذاشتند تا قالب بيفتد و پيچ بخورد. حالا نيز به ياد مي‌آورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود، به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه مي‌كرد و او چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را مي‌كشيد ياد آن روز و بيش‌تر ياد حادثه‌ي آن روز مي‌افتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختن گل‌ها يكنواخت به نظر مي‌آمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربه‌اي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك مي‌زد كه آدم خوابش مي‌گرفت.

همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لب‌هاي داداشت اين‌جوريه؟»

«براي اين‌كه تا چهارسالگي پستونك ميكيده.»

و حالا هنوز هم هركس او را مي‌ديد مي‌توانست اين‌جور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانك مي‌مكيده. به خصوص وقتي مي‌خواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيش‌تر توي ذوق مي‌زد، دندان‌هاش هم پيدا مي‌شد.

خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستش دارم.»

دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دسته‌ي موي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دختر افتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتي شيرين روي پوست و پرشي در پلك‌ها. حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن وقت پنجه‌اش - يادش نمي‌آمد كدام دست – از هم باز شد، يكي از اتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوخته آمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچ‌گاه نتوانست به آن لذت دست پيدا كند.

خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يك كشيده خواباند بيخ گوشش و به چشم‌هاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»

«جاي آبله‌ش ناصاف بود.»

در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اين فكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نمي‌دانست چرا ياد اين داستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالت را يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تاب مي‌خورد كه مي‌دانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبه‌ي عميق روحاني رسيده بود كه به خاطر آن محيط دلش مي‌خواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خود مي‌رقصيد و باز منجمد مي‌شد، و همه‌ي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در مي‌آمد كه حالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصله‌ي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوش شوهرش اريب مي‌گذشت. اما با هر قدم انگار شاخه‌ي درختي را مي‌تكاند.

كاش لحظه‌اي سر برمي‌گرداند يا لمحه‌اي صورتش را به طرف راست مي‌گرفت، و يا دست‌كم متوجه بازوي خود مي‌شد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيره‌ي آن ستون‌ها بود كه انگار اگر سر برمي‌گرداند زندگي‌اش را مي‌باخت.

خواست به ستون‌ها نگاه كند و آن پوست قهوه‌اي براق را از ياد ببرد، اما مگر مي‌شد؟ اختيار از كف‌اش درآمده بود. يكي غريو مي‌كشيد، يكي مي‌گريست، يكي ناله مي‌كرد و يكي مي‌خواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم مي‌كرد. و او مي‌دانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟ او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر مي‌مرد دلش مي‌خواست لااقل يك نظر صورت زن را ببيند.

با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيز برداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همان‌طور كه بوده – عقب مي‌ماند. عرق از سر و صورتش مي‌ريخت و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. صداها به صورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايان گرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همه‌ي آدم‌هاي صحراي محشر بودند، بي آن‌كه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش مي‌خواند و همه به سوي يك ستون برنزه پيش مي‌رفتند.

تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همه حالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش مي‌چرخيد، در جا مي‌زد و مثل موج كش و قوس مي‌آمد، بي‌آن‌كه از هم جدا شود. شنيده بود كه بايد ششدانگ حواسش را جمع كند كه همان‌طور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه مي‌خواسته نعلينش را بردارد يا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا مانده است.

ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاك‌انداز جمعت كنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول مي‌كرد كه اول به آرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاك‌انداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرم كرد، دست به هميان برد و سنگ‌ها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستون‌ها باشد، اما فقط آن ستون گل‌بهي‌رنگ را مي‌ديد كه مدام از او دور مي‌شد. بي‌اختيار تقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر مي‌توانست خود را به زن برساند، سنگ‌ها را دور مي‌ريخت، بازوي زن را مي‌گرفت و اتوي داغ را چنان به آن مي‌چسباند كه زن جيغ بكشد و سر برگرداند، آن‌وقت حتما" گريه هم مي‌كرد. بعد همه‌چيز تمام مي‌شد.

ياد ميوه‌ي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب، سيل به هم آميخته‌ي انسان و همه سرازير به تنگه‌ي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِ الخناس.» و فكر كرد: «آنچه مي‌زني حساب نيست، آنچه مي‌خورد حساب است. هفت سنگ به اندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بي‌شمار. نشان كن و بزن. آن‌گاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درمي‌آيند، فاتح تويي.» اين‌ها را جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك.»

يك لحظه براي آخرين نگاه به چپ برگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آب شده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر مي‌شد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دست و پا، اصلا" نبود. درست همان‌طور كه او تصور مي‌كرد بازي را باخته بود. مي‌خواست از آدم‌هاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومي اعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و با دست‌هايي كه دو نفر را به دو سو پرت مي‌كردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظه‌اي را در نظر آورد كه پديده ناپديد مي‌شود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكر مي‌كند كه يك خلأ بزرگ در زندگي‌اش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود، پيش از آن‌كه دخترها بساط گل‌سازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها مي‌بايست كاري مي‌كرد. يكي را برمي‌داشت و درست مي‌گذاشت به صاف‌ترين نقطه‌ي آن بازوي سفيد، و گذاشته بود.

اما حالا ديگر چطور مي‌توانست با آن خستگي پاها، درد ستون فقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا مي‌رفت؟ گفت: «لبيك.» نمي‌خواست مديون خود باشد، و شده بود. كاش همان‌وقت با يك جهش به او مي‌رسيد و ستون گل‌بهي‌رنگ را چنان مي‌فشرد كه از زير انگشت‌هاش خون بزند بيرون. آن‌قدر خشمگين بود كه كسي نمي‌توانست او را با ديگران همآواز نداند. از دور به نظر مي‌رسيد كه با آن لب‌هاش انگار غريو مي‌كشد. و جمعيت او را به پيش مي‌برد.

گرما و نگاه ديگران، هميشه بي‌دليل او را ياد بچگي‌هاش مي‌انداخت، آن‌وقت‌هايي كه هنوز اجازه داشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانه‌شان «مجسمانه» بازي كند.

يك نفر مي‌گفت: «ماماما، چه چه چه، مجسمانه!» و بين بچه‌ها قدم مي‌زد، نگاهشان مي‌كرد و بعد مي‌گفت: «در حالت ميوه چيدن.»

همه‌ي بچه‌ها مجسمه مي‌شدند در حالت ميوه چيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا مي‌شد.

«ماماما، چه چه چه، مجسمانه.» و دختر سيزده چهارده ساله‌اي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود، گفت: «در حالت نگاه كردن به خورشيد.»

كوچك‌ترها سر بلند كرده بودند و واقعا" خورشيد را نگاه مي‌كردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتا اگر بسته بود، مي‌زد. اما تنها آن دختر بي‌آن‌كه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخه‌ها را نگاه مي‌كرد، و حالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازات گوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشاني‌اش با باد مي‌رقصيد.

او وقت گذراند و بيش از همه‌ي دورها، بچه‌ها را به همان شكل نگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلك‌هاش مي‌لرزيد و دندان‌هاي سفيدش بين لبخند برق مي‌زد.

وقت زيادي گذشته بود. مي‌بايست يك نفر را انتخاب مي‌كرد و نمي‌توانست دل بكند. بعد بي‌اختيار، بي‌آن‌كه دليلش را بداند، جلو رفت، با احترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد و بگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خنده‌ي زنانه‌اي كه او را خجالت‌زده كرد.

ديگر چطور مي‌توانست خود را ببخشد؟ كوتاهي از خودش بود. مثل هميشه پيش از آن‌كه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كه مي‌خواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشت‌هاي دستم پينه بسته ...»

ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزه‌هاي ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خود را رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار مي‌آمد، و ديگر از همه طرف لاي آدم‌ها نبود، نسيم را روي گردنش احساس كرد. موح سيل‌آسا مي‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلي از سنگريزه. آن‌وقت در ميان ناباوري زن را ديد كه اريب مي‌رفت و هنوز فكري به حال آن حوله‌اش نكرده بود. و بازوي طلايي‌اش امتداد مي‌يافت، در آرنج شكن برمي‌داشت و در حوله‌ي حريرمانند سفيدي پنهان مي‌شد. در كنار عضله‌ي بازو، جاي آبله هم بود، ولي از دور به چشم نمي‌آمد.

براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد، رخوتي شيرين روي گونه‌هاش دويد، پلك چشم‌هاش پريد و حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن‌وقت بي‌آن‌كه بداند كجاست به يك ستون سخت تكيه داد و بر توده‌اي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زن سربرگرداند. مي‌دانست كه برمي‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: «خواهر جان، من جانور نيستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من مي‌خواهم زير برگ‌هاي خيس بخوابم.»

زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها را بزند، اما مردد بود. نمي‌خواست يا نمي‌توانست بزند. با جمعيت رفت، نيم‌دور چرخيد و عاقبت درست روبروي او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد و رفت.

ارديبهشت 1364

  +  نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم آبان 1386  ساعت 11:33  توسط مریم 


 عکس هایی از حامد کمیلی

 

  +  نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم آبان 1386  ساعت 9:52  توسط مریم 


 

  

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  +  نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم آبان 1386  ساعت 8:53  توسط مریم 


 

 
ايراني

آهنگ جدید و زیبای رضا عطاران و محمد توسلی به نام کلاهی برای باران 
 


 

فرمت Mp3 / کیفیت 128 

 کلاهی برای باران

فرمت WMA / کیفیت 64 

 کلاهی برای باران

فرمت Mp3 / کیفیت 24 

 کلاهی برای باران

 

  +  نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم آبان 1386  ساعت 8:40  توسط مریم 


 

 
آمريكايي

آلبوم جدید و بسیار زیبای Craig David به نام Trust Me (با سه کیفیت)
 


 

فرمت Mp3 / کیفیت 128 

 01 - Hot Stuff (Lets Dance)

 02 - 6 Of 1 Thing

 03 - Friday Night

 04 - Awkward

 05 - Just A Reminder

 06 - Officially Yours

 07 - Kinda Girl For Me

 08 - Shes On Fire

 09 - Dont Play With Our Love

 10 - Top Of The Hill

 11 - This Is The Girl

فرمت WMA / کیفیت 64 

 01 - Hot Stuff (Lets Dance)

 02 - 6 Of 1 Thing

 03 - Friday Night

 04 - Awkward

 05 - Just A Reminder

 06 - Officially Yours

 07 - Kinda Girl For Me

 08 - Shes On Fire

 09 - Dont Play With Our Love

 10 - Top Of The Hill

 11 - This Is The Girl

فرمت Mp3 / کیفیت 24 

 01 - Hot Stuff (Lets Dance)

 02 - 6 Of 1 Thing

 03 - Friday Night

 04 - Awkward

 05 - Just A Reminder

 06 - Officially Yours

 07 - Kinda Girl For Me

 08 - Shes On Fire

 09 - Dont Play With Our Love

 10 - Top Of The Hill

 11 - This Is The Girl

  +  نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم آبان 1386  ساعت 8:23  توسط مریم 


 

 http://music3.mihanblog.com/Page-5.ASPX

تمام آهنگهای هر خواننده ای رو که میخوایید توش هست

 

  +  نوشته شده دریکشنبه بیستم آبان 1386  ساعت 13:49  توسط مریم 


 

 
دانلود موزيك ايراني

آهنگ فوق العاده زیبای محسن یگانه با نام سلول عشق   با دوکیفیت

    

              

دانلود آهنگ با کیفیت 128

دانلود آهنگ با کیفیت 64

  +  نوشته شده دریکشنبه بیستم آبان 1386  ساعت 13:48  توسط مریم 


 

 هدف از آفرينش انسان

ما، زرتشتيان بر اين باوريم كه خداوند ما را آفريده است، تا زندگاني را تازه كنيم و جهان را نو سازيم. تازه گرداني و نوكردن زندگاني و جهان مادي مقصود و هدف آفرينش است. به زبان گزارش‌هاي مقدس، به كار و كوشش براي نوكردن زندگاني «نبردكردن با اهريمن» گفته مي‌شود.
خويش‌كاري هر زرتشتي نبرد كردن با اهريمن است. هر يك از مردمان براي خويش‌كاري كردن آفريده شده‌اند. در زندگاني روان هر يك از مردمان در برابر كارهاي او مسول است و در مينو روان به داوري فراخوانده مي‌شود. پس از داوري ، روان پاداش يا پادافره خواهد گرفت.
در گيتي اگرهر كسي خويش‌كاري‌هاي فردي واجتماع خود را به سرانجام رساند ، فَرَه به او رو مي‌كند وخوشبخت و دارا و توانا مي‌شود و فرهمند مي‌گردد.
تازه گردانيدن زندگاني يك راه دارد و آن نيز «راه اشويي» است. به «راه اشويي» رفتن هم‌آهنگ شدن با «اشا» است.
هم‌آهنگي با اشا به معناي رفتن به «راه اشويي» است. راه در جهان يكي است و آن راه اشويي است. رفتن به راه اشويي يا عمل كردن به فلسفه‌ي دين زرتشتي آسان نيست. هم‌آهنگي با اشا به معناي آن است كه هر لحظه و هميشه بايد آگاهانه و از روي دانش و خرد نيكي بر بدي برگزيده شود.
براي برگزيدن نيكي بايد آگاه و خردمند و دانا بود. آسنَ خرد يا خردذاتي را خداوند در نهاد هر يك از ما قرارداده است و خود ما نيز مي‌توانيم با آموختن، گوشو سرود خرد يا خرد اكتسابي بدست آوريم. با كمك خردذاتي مي‌توانيم دانش و آگاهي بدست آورده خردمند شويم و جهان را نو كنيم.
از ديدگاه دين زرتشتي، كار و انديشه انسان، مي‌بايد پيوسته در حال نوآوري باشد. زندگي بدون آفرينندگي، تيره و خاموش و مرگ آور است. كاشتن يك گُل و يا درخت تا نوشتن يك نوشتار و كتاب ، ساختن يك آهنگ و ايجاد يك هنر، زادن يك فرزند و فرآورد يك محصول ، همه وهمه خدمت و ياري به آفرينش است.
تنها زندگي‌اي شكوهمند و سرشار و زنده است كه در آن همه نيروهاي انساني به كار مي‌افتد وهنر و نوآوري و شادي و خوشبختي تا جنب و جوش ، كوشش و پويش همه جا را فرا مي‌گيرد.
واپس گرايي، كهنه پرستي و خشك انديشي در آرمان زرتشتي ناستوده و ناشايست است.
گفتن«جهان و كارجهان جمله هيچ در هيچ است» در دين زرتشتي گناه است.
در دين زرتشتي، انسان بايد پيوسته براي بالا بردن توان بدني، خرد و روان خويش و همچنين براي بالا بردن توان اقتصادي، ديني و سياسي خود ابزارآلات ، شيوه و وسايل نوي بيافريند.
انسان بايد براي همزيستي با يكديگر و ايجاد تمدن، پويا و سودرسان براي همه،‌پيوسته درتلاش باشد.
آرمان زندگي انسان ، آباداني و شادماني جهانيان است كه مي‌توان با انديشه، گفتار و كردار نيك به آن دست يافت.
در نماز اشم وهو ، مي‌خوانيم: «خوشبختي است، خوشبختي از براي كسي است كه بهر بهترين راستي، راست و پاك باشد». خوشبخت كسي است كه، كار خوب را تنها براي خوب‌بودن خودِ آن كار انجام دهد و هيچگونه چشمداشتي نداشته باشد.
«پروردگارا بشود مانند كساني شويم كه جهان را به سوي تكامل و آبادي پيش مي‌برند. اي خداوند جان و خرد و اي هستي بخش بزرگ، بشود كه در پرتو «راستي و پاكي» از ياري تو برخوردار گرديم تا زماني كه ما دستخوش بدگماني و دودلي هستيم، انديشه و قلب ما يكپارچه به توجه پيدا كند.»
اهنودگات، هات30، بند9
«اي مزدا كسيكه هميشه به انديشه‌ي، ايمني و سود خويش است، چگونه به جهان شادي بخش مهر خواهدورزيد؟ پارساياني كه در برابر هنجار هستي و راستي وپاكي زندگاني مي‌كنند، در مكاني كه پرتو خورشيد تو درخشان و جايگاه دانايانست، به سر خواهند برد.»
سپنتمد گات، هات 50 ، بند2

ياري نامه :
1-زهرآب؛ دين‌بنده آونهير، جستاري درباره‌ي دين وآيين و گزارش‌هاي سپندينه؟ انتشارات راهگشا، شيراز، 1382،صص199تا204.
2-شهزادي؛ رستم،جهان بيني زرتشتي، انتشارات سازمان فروهر، تهران، 1367، صص30و31.
3-گاتها يا سرودهاي اشوزرتشت، ترجمه‌ي موبد فيروز آذرگشسب

  +  نوشته شده دریکشنبه بیستم آبان 1386  ساعت 7:15  توسط مریم 


 

 آلبوم جدید و بسیار زیبای Westlife به نام Back Home با دو کیفیت

منبع : www.iransun.ir




توجه کنید: بر روی ترک مورد نظر راست کلیک کرده و Save Target As  را بزنید

------------------------------------------------------


128 Mp3












  +  نوشته شده دریکشنبه سیزدهم آبان 1386  ساعت 14:40  توسط مریم 


 یه آهنگه که مطمئنن شنیدین و ممکنه کیفیت نداشته باشه ولی خیلی زیباست

 
دانلود موزيك ايراني

آهنگ تیتراژ پایانی  سریال همنفس با صدای مهران مدیری . یک کار فوق العاده  از مهران مدیری که پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید  بادوکیفیت

پخش اختصاصی برای اولین بار از ایرونی

      

          

دانلود آهنگ با کیفیت 128

دانلود آهنگ با کیفیت 64

  +  نوشته شده دریکشنبه سیزدهم آبان 1386  ساعت 14:23  توسط مریم 


 

 
دانلود موزيك ايراني

آهنگ جدید و بسیار زیبای آواش با من نبودی   بادوکیفیت

      

          

دانلود آهنگ با کیفیت 128

دانلود آهنگ با کیفیت 64

  +  نوشته شده دریکشنبه سیزدهم آبان 1386  ساعت 14:9  توسط مریم 


 

 

خوش بو کننده هوای USB  


احتمالا تا چند وقت دیگر شاهد این خواهیم بود که کل یک خانه را با پورت USB به کامپیوتر متصل کنیم و همه کارها را از این طریق انجام بدهیم. این یک وسیله ساده است که میتوانید آن را با قیمت 7 دلار خریداری کنید. همراه این وسیله یک ظرف کوچک محتوی روغن های عطر دار است که با ریختن آن بر روی این وسیله با تولید حرارت بوی آن در فضا پراکنده میشود. با این روش میتوانید همیشه خوشبو کننده ی خود را به همراه داشته باشید. صفحه محصول

 

  +  نوشته شده دریکشنبه سیزدهم آبان 1386  ساعت 13:57  توسط مریم